دَمدمی 
						
		
تا خرمنت نسوزد احوال ما ندانی...
آذر 1387
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30            
آرشیو

Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 29 مرداد ماه سال 1387
۱۹۸۴

فضای سنگین و سیاه داستان، چیزی شبیه ۱۳۸۷خودمان است.

اینروزها اینگونه‌ایم:

شبهای کابوس‌وار،روزهای نکبت‌بار و لحظه‌های محنت‌بار...


دوشنبه 28 مرداد ماه سال 1387
قدرت...

آدم تا تاریخ را نخواند نمی‌فهمد که این علویان چقدر تشنه قدرت بود‌ه‌اند.این جماعت شیعه را که من دیده‌ام تا قیر سفید شود دست از این سرزمین ویران بر‌نمی‌دارند.بوی تعفن قدرت تا اینجا هم می‌رسد.


دوشنبه 21 مرداد ماه سال 1387
شب نوشته...

آرام شروع می‌کنم به نوشتن.دست خطم زیاد خوب نیست، اما سعی می‌کنم قشنگ بنویسم صدای آرام ستار آرام آرام شروع به حرف زدن می‌کند و من به آوای درد گوش می‌کنم.بچه‌ها دور هم جمع شده‌اند و فضا مناسب نواختن آهنگ درد است.از ۳ یا ۴ شاید هم ۵ سال پیش! درست یادم نیست از چه سالی شروع به فراگیری ساز ستار کردم اما هر چه بود زیاد طول نکشید، البته یادگیری را می‌گویم.فکر می‌کنم دو سه ماه بیشتر طول نکشید.از زمانی که به دانشگاه رفتم دیگر تمرین نکردم.بیشتر چیزهایی که بلد بودم را برای بچه‌ها می نواختم یا شاید هم می‌زدم! البته این هم دیگر ازمان بر نمی‌آید.کجا بودیم؟! بچه‌ها؟ ساز؟؟ بگذریم فاز عوض شد. نامجو دارد دلش را کش می‌دهد! یادم هست روزی که این اهنگ زلف را  که به همراه یک کلیپ تصویری بود گوش می‌دادیم یا نگاه میکردیم، کلی بچه ها خندیدن!البته همه محو تماشای خانم ابراهیمی شده‌بودیم.معصوم و آرام به نظر می‌رسید.کلیپ قشنگی بود و البته تاثیر گذار.بعدها هر وقت سر شب دلمان می‌گرفت این کلیب را می‌گذاشتیم، سیگار می‌کشیدیم،فکر می‌کردیم،بغض می‌کردیم اما اشکمان در نمی‌آمد! زلف بر باد مده...چهره‌اش خیلی غمگین بود، خانم ابراهیمی را می‌گویم.به خودم بد و بیرا می‌گفتم که چرا من هم مثل این خلایق از خلایق بی‌خبر به بر باد رفتن زلف این خلق را نگاه کرده ‌بودم.آن سیگار چقدر در جانمان جاری‌شد وقتی می‌خوردیم خون جگر.

ترنج ساز بعدی ماست.کوک می‌کنیم خود را با...با...با چی؟؟ اما به هر حال منم غریبی از شهر آشنایی! یادم میآید که اولش می‌خندیدیم اما بعد تا مرز گریه هم پیش می‌رفتیم...گفتم بر آستانت دارم سر جدایی...باز هم بوی زلفت گمراه عالمم کرد و در این گمراهی ماندم.گمراهی چیست؟ رفیقی دارم که همیشه از گمراهی می‌نالد.دردهای زیادی در زندگی‌اش است و عاشق عدم شده!

البته فکر می‌کنم که کلمه عشق را نباید بکار می‌بردم!رفیقم با این کلمه غریبه‌است. فکر می‌کنم برای پیدا کردن معنی‌اش، عشق را می‌گویم، همه دایرّّّه المعارف ها را گشته است ولی چیزی پیدا نکرد! من رفیق دیگری هم دارم امروز نه دیروز برایم یک پیام فرستاد  و عرض ارادت کرد.

دوباره فاز عوض شد.کسی می‌تواند کلمه مناسبی به جای کلمه فاز برای من بفرستد؟البته از رویش ۱۰ مرتبه بنویسد بعد برای من بفرستد چون املای من خوب نیست.کم کم دست‌خطم رو به وخامت می‌کند.

فاز انتخاب شد.رضا یزدانی خوب خواننده ایست.کندو، عسل، نگاه، بهشت ترانه نازنین نانوشته‌اش را خیلی دوست دارم.

دوست دارم چیزی شبیه شعر بنویسم.بگذارید فکر کنم یا شاید هم بگذارم فکر کنم....

در ابدیتی ژرف

          
             تاریکی را رفیقم

                                          

                         و

                     انگار رفیق‌ترین به من

                                     در ابدیتی ژرف

                                                  تاریکی را رفیق است.

 

                               

                                                                                          عبداله خوران

                                                                                             مرداد ۸۷


   1      2      3    >>
تعداد بازدیدکنندگان: 7807

Powered by BlogSky.com

designed by DAAM group

عناوین آخرین یادداشت ها



<گزارش هایی از قلب تپنده جنبش دانشجویی>


<ÈÑ Úá?å ÓÇä ÒäÇä>