دَمدمی 
						
		
تا خرمنت نسوزد احوال ما ندانی...
شهریور 1387
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30 31          
آرشیو

Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 23 فروردین ماه سال 1387
پدر

 

پدرم پیر بود

         مثل یک سرو کهن

               که محبت بودش هدیه

                         به من و ما و همه...

 

۶ سال پیش در حالی که بیش از یک قرن بر روی این کره خاکی زندگی کرده‌بود، تسلیم خواست خدا شد.بیش از ۸۰ سال از عمر خودش را مشغول به کار بر روی زمینی که اجدادش از ۷۴۰۰سال قبل از میلاد مسیح بر روی آن به کشاورزی مشغول بوده‌اند،سپری کرد.از ۵ یا ۶ سالگی در فراق پدر مجبور به کار کردن شد.تنها خواهرش را به دلیل گرسنگی از دست داد.خوب یادم هست که هر موقع این داستان را برایمان تعریف می‌کرد اشک ازچشمانش جاری می‌شد. چه ساده زیست کسی که هیچ وقت زندگی به او روی خوش نشان نداد ولی با این وجود:

                                     « بدرستی که او بنده‌ای شکر گذار بود»

روحت شاد پدر.


تعداد بازدیدکنندگان: 5256

Powered by BlogSky.com

designed by DAAM group

عناوین آخرین یادداشت ها



<گزارش هایی از قلب تپنده جنبش دانشجویی>


<ÈÑ Úá?å ÓÇä ÒäÇä>